حالی که خوب نمی‌شود

 

هیچ‌‌وقت به قسمت اعتقاد نداشتم، اما به تقدیر چرا
نمی‌دونم حالا این دو تا اصلاً فرقی دارن یا نه. به نظر من تقدیر یه مسأله‌ی مهم‌تر و بزرگ‌تره. بزرگ‌تر از هر چیزی که هر اشتباه یا کوتاهی یا هر حرکت غلطی رو بهش وصل کنن و بگن قسمت نبود... یا شایدم بود... و من تقدیر رو تو زندگی با تک تک سلول‌هام لمس کردم. تقدیری که سال‌ها صبر کرد و تو یه برهه از زمان به طرز وحشتناکی سیلی محکمی به صورتم زد و رفت...

امشب، خسته‌تر و داغون‌تر از هر وقت دیگه‌ای‌ام. بالاخره خوبه آدم یه وقتایی هم اعتراف بکنه. به اینکه خسته شدم از بس که سعی کردم وا ندم... به اینکه تمام مدت سعی کردم به خودم بقبولونم که می‌تونم برگردم و نتونستم... به اینکه نمی‌دونم چرا، ولی همیشه یه چیزی شبیه به یه امید واهی تو وجودم سوسو می‌زنه و من نمی‌فهممش...
و سخته که بخوای باور کنی برخلاف اون چیزی که بقیه می‌بینن، روال زندگیت اونی نیست که می‌خواستی.

دلم تنگ شده. دلم تنگ شده واسه قبلنا... واسه اون وقتایی که یه چیزای مهمی داشتم و مسیر زندگیم بر اساس اونا بود. دلم تنگ شده واسه اینجا حتی... واسه نوشتنا و خوندنا... واسه وقتایی که انگشتامو می‌ریختم رو کیبورد و میشدن مسیر تخلیه‌ی ذهنم... واسه هر چیزی که بود و الآن دیگه نیست. آره، دیگه نیست...

و فکر کنم دیگه وقتش باشه که دندون پوسیده‌ی خیال تغییر رو بکنم و کنار بیام با اینکه "خب یه وقتاییم نمیشه..."
آره...  یه روزم باید اون بخش‌های "نشدنی" یا بهتر بگم "دیگه نشدنی" رو بردارم و بذارمشون تو یه جعبه و جعبه رو هم بذارم رو یه قفسه‌ی دور... که دستمم بهش نرسه دیگه. و تارگتم رو بذارم برای فراموش کردنشون. کسی چه می‌دونه، شایدم یه روز موفق شدم، یه روز بعدازظهر...

/ 4 نظر / 25 بازدید
مهد

امیدوارم به زودی بیای و به روزای خوشت اعتراف کنی حالا به هر شکل و هر نحوی مخصوصاً...

مریم

همه زندگی ما ها تلاش واسه (شدنه)... نشدن به طرز عجیبی هم دست خودمون نیست!! عزیزم صد ها فاکتور هست ک آخرش حس و حال بضیا رو اینجوری ناجور میکنه. باید به سختی با واقعیت کنار اومد که آره...اینه همه ی کثافت تقدیر ! این سختیو میکشی و میرسی به (هیچی)!!

ستاره

چقدر دمقی ..از خودتو زندگی سیری انگار!!چرا؟؟؟ چرا حالت خوب نشه؟؟

ستاره

کی میدونه علی چطوره حالش؟