حال‌نگاری

 

خسته‌ام...
احساس می‌کنم ذرات منفکِ نابود شده‌ای هستم که در طول زمان پراکنده شده‌م
صادقانه اعتراف کنم؛ ذره‌ای حس خوشایند، امید، یا مفهوم قشنگ دیگه‌ای شبیه به این ندارم. دلم برای روزهایی که انرژی یا روحیه یا چیزی از این دست داشتم، تنگ شده.
نه... به نظرم هیچ زشت نیست که آدمی مثل من، حرف‌هایی مثل این بزنه. یکی از درس‌های اخیر زندگی بهم، این بوده که خود سانسوری از مهلک‌ترین آفات زندگی آدم‌هاست.

غبطه می‌خورم... به حال اونایی که دوستی، رفیقی، پایه‌ای چیزی دارن و به وقتش میرن سراغش. راحت و بی‌دغدغه جلوش حرف می‌زنن و خالی میشن؛ بی ترس، بی استرس، بی نگرانی، بی هزار و یک چیز دیگه. مثلاً احتمال قضاوت شدن
و شاید قشنگ نباشه. که بعدِ این همه سال زندگی، نتونسته باشم چنین آدمی رو واسه این روزا پیدا کنم. هرچند من از اولشم آدم حرف زدن نبودم. آدم دردِ دل و سفره‌ی دل وا کردن. آدم  خالی کردن و خالی شدن. من از اولش قورت دادم. دم نزدم. حرف نزدم. نریختم بیرون. کسی چه می‌دونه... شاید بلدم نباشم. غدد درون‌ریز بیش فعالی داشته‌م. تا جایی که کار رو به گفتنی‌ها و نگفتنی‌ها کشوندن. هر چی گیر آوردن رو ریختن درون.

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم من آدم فکر کردنای تنهایی‌ام. غرق شدنای تنهایی. فکر و خیالای تنهایی. رو بلندی رفتنای تنهایی. خلوت خیابونا رو گاز دادنای تنهایی. پک زدنای تنهایی. و خب؛ ممکنه بعضی وقتائم حس کنی شاید خیلیم خوب نباشه. مهم نیست. تا بوده همین بوده...

 

 

پ.ن. از سخت‌ترین کارای دنیا برقراری ارتباط با دوست قدیمی‌ایه که هیچ راه ارتباطی باهاش نداری

/ 5 نظر / 37 بازدید
ستاره

دیدی با گفتن بعضی حرفا باعث میشه بفهمی فقط خودت اینجوری نیستی تو این دنیا به این بزرگی با ادمای جورواجور میفهمی چقدر ادما شبیه همن!!

مریم

دنیا جای خوبی نیست. اصلا. هیچیش دیگه.

نازی

سلام. نامزد من الان 05 کرمانه اموزشیشه.تازه 35 روزه رفته. دلم براش خیلی تنگ شده.

مهد

سال نو مبارک!

الناز

چرا نیستی علی؟