تموم شدنی بود، تا حالا شده بود

 

بعضی حرفا و فکرا تمومی ندارن. ته ندارن. نقطه آخر ندارن.
هر چی گفته بشن، بازم هستن، عین روز اول
انگار نه انگار که روزها و هفته‌ها و ماه‌ها گذشته و همه چی همونیه که بوده
انگار نه انگار که آب پاکی ریخته شده رو دستم و من مدت‌هاست که خیره به دستمم
انگار نه انگار که خیلی وقته تیر خلاص شلیک شده

هنوزم افسار افکارم که قبلاً در موردش گفته بودم از دستم در میره و بدو بدو میره همون‌جا که می‌دونه. همون افکار مازوخیستو میگم...
میره به اون شب منحوس، تو اون خیابون سراشیب، که تمام مدت پام رو ترمز بود.
میره و کلمه به کلمه‌ی اون جملات رو، می‌پاشه رو صورتم و من با حرف به حرف اون کلمات تموم میشم. همون جملاتی که به همون تازگی لحظه‌ی ادا شدن، زنگش تو گوشمه – که ای کاش نبود-

هنوزم یاد سنگ سر راه گلوم می‌افتم. همون سنگی که سد شده بود و نمی‌ذاشت حرف بزنم. همونی که آخرش شکست...

و این منم... منی که هنوز دارم می‌نویسم و نمی‌دونم کی نوشتنم خشک میشه
منی که از بس نوشته‌هام یکجور و یکنواخت شدن، از خودم فراریم
منی که ممکنه یه روز پشیمون بشم از نوشتن و اینقدر نوشتن. ولی چه اهمیتی داره. دیگه چی چه اهمیتی داره. همین بس که گاه به گاه میشم مثل الآن... که تا نصف شب می‌شینم و مرور می‌کنم و مث دندون شیری لق شده‌ای که چیزی به افتادنش نمونده و درد داره، ولی بازم زبون می‌زنم بهش، زبون می‌زنم به روزگار لق شده‌ی زندگیم و درد استخوان سوزش رو به جون می‌خرم...

/ 1 نظر / 26 بازدید
روناک

تولدت با تاخیر مبارک :) .. (متاسفانه امسال هم تاریخ دقیقشو فراموش کردم)