خیلی وقتا هم کبکِ درون

 

دوستی تعریف می‌کرد که وقتی نوجوون و نادون بودم، شب امتحان، شب امتحانی که سخت بود و هیچی بلد نبودم، یهو بیست سی صفحه از کتاب رو رد می‌کردم و می‌گفتم مثلاً من اینا رو ندیدم. دوباره چند صفحه می‌خوندم و باز همون کار؛ و به همین ترتیب کتاب چندین و چند صفحه‌ایِ اون درس سخت رو تو یه ساعت تموم می‌کردم و می‌رفتم می‌خوابیدم.
حالا اینکه فردا سر جلسه امتحان چی بهش می‌گذشته و وقتی با سوالای ناآشنا و سخت روبرو می‌شده، چیکار می‌کرده بماند. صحبت اینه که آدم خیلی راحت‌تر از اون چیزی که فکر می‌کنه می‌تونه خودش رو گول بزنه.
بیاید مواظب باشیم. مواظب باشیم و گول خودمون رو نخوریم که بهترین کاری که می‌تونستیم رو انجام دادیم. بعدها سیلی بدی از واقعیت می‌خوریم...

/ 0 نظر / 31 بازدید