نويسنده :
علی - ساعت ۱۱:٢۳ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
سال دیگه چنین شبی... باید اولین شبی باشه که راحت میخوابم... شبی که از شر این خدمت راحت شدم و رسماً تموم شده...
اما فکر میکنم شبیه شبی باشه که دانشگاه تموم شد... هرچند که یکی از معضلات زندگیم حل شد، اما لطف آنچنانی نداشت... چه شبی بود... "اولین شب آرامش..." یادش بخیر...
نويسنده :
علی - ساعت ۱۱:۱٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
امشب میخوام یه پست برای یکی از بهترین دوستام بذارم
یکی که این ماه پونزده ساله شد...
دوستی که پونزده سال پیش خریدیمش و تو این مدت مثل یکی از اعضای خانوادهمون شد، البته بیشتر از دید من
منظورم یه حیوون خونگی و اینا نیست، منظورم ماشینمه
شاید کمتر کسی احساسی شبیه من نسبت به ماشینش داشته باشه، اما من واقعاً به چشم یه ماشین بهش نگاه نمیکنم
اردیبهشت سال هفتاد و شیش بود که بابام خریدش. یه روز که از مدرسه برگشتم، دیدم تو پارکینگه. اون روزا داشتن یه پراید هاچبک آرزوی خیلیا بود... منم مستثنا نبودم... کلی خوشحال شده بودم... اما بهخاطر سن و سال و این داستانا نمیتونستم رسماً سوارش بشم... اکثر رانندگیهای اون دوران من، برمیگرده به مسافرتهایی که میرفتیم و مسیر اتوبان بود... یا اوقاتی که شهر خلوت بود... یا مسیرهای کوتاه... به هر شکلی که بود سوار میشدیم... خلاصه سنم اوکی شد و مشکلات رسماً حل شد... تو این سالها ماشین کم عوض نکردیم، اما این پای ثابت پارکینگ خونهی ما بوده همیشه... خاطرات خوب و بد کم ندارم باهاش... چه مسافرتهایی که باهاش نرفتم... چه دانشگاههایی که باهاش نرفتم... چه خوش گذرونیهایی که باهاش نداشتم... و نکتهی جالبش، چه مسابقههایی که باهاش ندادم... تقریباً میتونم بگم که هیچ کس، هیچ کس هم از این موضوع خبر نداره... دوران جوونی اولم بود که تو طول هفته میرفتم تمرین، پنجشنبهها هم تایم میزدیم و جمعه هم مسابقه... از اونجایی که خوشم نمیومد اطرافم شلوغ پلوغ باشه، این موضوع رو هم به هیچ کس نمیگفتم... خاطرات شیرینی بود... مخصوصاً مسابقات اسلالوم... نتیجهاش هم دو تا اولی و دو تا دومی شد... تا اینکه بهخاطر دانشگاه دیگه بیخیال مسابقات شدم...
نتیجهی این سالها هم شده دویست و پنجاه و شیش هزار کیلومتر رانندگی باهاش... پونزده سال تخفیف بیمه... و چهار بار خوابوندن ماشین به جرمهای لایی کشی، صدای ناهنجار اگزوز و ارتفاع پایین ماشین... که بیشترش مال همون دورانه...
هیچ وقت یادم نمیره روز تعویض پلاک رو... با هر مکافاتی که بود آخر شماره موبایلم رو براش گرفتم که هم فرد باشه، هم یه ربطی به من داشته باشه...
هنوزم که هنوزه باهاش حال میکنم و تا بحال سه بار پیشنهاد پدر رو برای تعویضش رد کردم... دفعهی اول فردین بازی درآوردم... اما دفعات بعدی دیگه از مودش اومده بودم بیرون... مطمئنم روزی که ماشین جدید رو بخرم، اینو با کمال میل نگهش میدارم... هرچند که هنوزم تو خیابون پیشنهاد خرید بهم میدن...
به یاد موندنیترین چیزایی که تا حالا در موردش بهم گفتن، یکیش مامان بود که روزای اولی که یه مقدار خوابونده بودمش بهم گفت آدم تو ماشین تو حس میکنه روی زمین نشسته... یکی دیگه از دوستام میگفت آدم وقتی میخواد از ماشین تو پیاده بشه، خیلی زود پاش به زمین میرسه... و خندهدارترینش مال دوست دختر یکی از دوستای قدیمیمه که میگه خوشم میاد ازت، سر حرفت هستی... اون زمانی که هیچ کس پراید نداشت، تو داشتی... الآنم دیگه هیچ کس پراید نداره ولی تو داری...
خلاصه این بود ماجرای من و خودروام در طی این سالها...
اینم چند تا عکس... حیف که اون عکسایی که از مسابقات داشتم، پاک شدن... اون سایتایی هم که گذاشته بودن، ظاهراً دیگه ندارن... تو یکیشون به اصطلاح "سه چرخ" شده بودم... یعنی روی سه تا چرخ میرفتم...
این، این، این، این و این
نويسنده :
علی - ساعت ۱۱:۱٩ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
امروز رفتم...
صبح رفتم و وقتی رسیدم اونجا، بعد از تقریباً یک ساعت که راننده اومد، با سرهنگ رفتیم جای اصل کاری... کارای اداری به سرعت هر چه تمامتر انجام شد و نامهی ما صادر شد و به این ترتیب ما مأمور شدیم به دفتر...
رفتیم دفتر و میزمو بهم نشون داد و گفت که از همین الآن میتونی کارتو شروع کنی... نفری که از قبل اونجا بود، توضیحاتی راجع به کار بهم داد و تا حدی آشنا شدم...
بعد از نهار، تقریباً ساعت یک و نیم، یه ربع به دو بود که سرهنگ بهم گفت شما میتونی بری... برو و دیگه شنبه بیا... تا شنبه برو مرخصی... ما رو میگی، هاج و واج... از یه طرف تعجب کردم، از یه طرفم خوشحال بودم... خلاصه اومدیم خونه تــــا شنبه که دوباره بریم...
اینطوری بود که ما وارد یگان جدید شدیم که یه دفتر اداریه و در اونجا "مهندس" خطاب خواهیم شد...
روند کار هم به این صورته که صبح از ساعت هفت و نیم میریم تا سه و نیم، پنجشنبهها هم تا دوازده... اونم با لباس شخصـــــــــــی... که این بخشش جالبتر از همه است. موبایل و این داستانا هم که حله...
تنها نکتهی منفیش که با کمال میل قبولش میکنم، راه دورشه... که اونم سرهنگ گفت اگه میتونی سمت خودتون یه دفتر پیدا کن تا منتقل شیم اون سمت...
بنده الآن بسیار خوشحال هستم و نهایت سعیم رو میکنم تا جای مناسب برای دفترو پیدا کنم... امیدوارم کل زمان خدمت با همین کیفیت سپری بشه و یه کم وقتم باز بشه تا بتونم به کار و بارم یه رسیدگیای بکنم... خیلی دلم برای کار تنگ شده...
این بود داستان هتتریک من...
نويسنده :
علی - ساعت ۱۱:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
خب دیگه... دوران مرخصی هم به سر اومد و از فردا باید وارد یگان جدید بشیم...
خیلی خوشحالم... بهخاطر حال سنگینی که خدا بهم داد و چنین جایی افتادم...
فردا رسماً به عنوان "ستوانسوم آماد" سربازی رو ادامه میدیم تا ببینیم به کجا میرسیم و از این به بعد هم "جناب سروان" خطاب خواهیم شد...
تا اینجاش که هرچند سخت بوده و سختی کشیدیم، اما راضیم...
امیدوارم از این به بعدش هم همینطوری بگذره
و چه شود سال دیگه چنین روزایی... اواخر خدمت و احتمالاً مرخصی...
نويسنده :
علی - ساعت ۳:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
* امروز یکی دیگه از آیتمهای "گذشته" از بین رفت...
امروز وقتی رسماً سیم کارتی که تقریباً یازده، دوازده سال بود داشتمش رو سوزوندم، خیلی چیزا همراهش از بین رفت... از اولین اساماسایی که بعد از اختراعشون تو ایران برام اومده بود و رو سیم کارت سیو شده بود تا شمارههایی که روش داشتم و حالا دیگه ندارم... تو اون گوشی قدیمی هم اساماسها و شمارههایی بود که زمان زیادی بود که نگهشون داشته بودم... خاطرات جالبی از هر کدومشون داشتم... حیف... اونا هم رفتن...
به نظرم "نشونهها" کم کم به همین ترتیب از یاد میرن... تموم میشن و محو زمینهی زندگی آدم میشن... اما آخر همهی این حرفا، بعضی وقتا بعضی چیزا هست که تو لایههای محکمی از ذهن آدم جا گرفته و پاک شدنی نیستن... واسه همیشه میمونن و همراه آدمن...
چند وقت پیش که هارد لپتاپ پرید و با خودش کلـــــــــــــی "نشونه" رو برد... امروز سیم کارت و گوشی... فردا هم یه چیز دیگه... این داستان همیشه برقراره...
* بعضی اوقات خدا یه کارایی میکنه که آدم میمونه که با چه زبونی ازش تشکر کنه... الآنم یکی از همون وقتاست... ممنونم ازت خدا...
پ.ن. این ستارهدارها، دو مورد کاملاً جدا از هم هستن...
نويسنده :
علی - ساعت ۱۱:٢٤ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
امروز رفته بودم لالهزار خرید... برای یکی از کارهایی که قبل از رفتن سربازی ناتموم مونده بود...
همینطور که پیاده میرفتم بالا، دونه دونه از جلوی سینماها رد میشدم... سارا... لاله... که یه زمانی چی بودن و حالا چی شدن... هر موقع میرم اونجا، همین افکار میان سراغم... وقتی به ساختمون داغون و متروکهی سینماها نگاه میکنم، واقعاً افسوس میخورم... وقتی که میبینم تابلوی سر در سینما، هنوز با همون استایل قدیمی برقراره اما درشون بستهاس، حالم گرفته میشه... حتی بعضیاشون هنوز پنجرهی گیشه بلیت فروشیشون هست... خیلی دردآوره...
چهل، پنجاه سال پیش اون خیابون رو تصور میکنم... چه دورانی داشته... مرکز تفریح و خوشگذرونی... چه برو بیایی... چه فیلمفارسیایی که تو اون سینماها اکران نشدن... چه عشق سینماهایی که بلیت نفروختن و آپارتچی نشدن... چه چرخ گاریهایی که تو این خیابون باقالی و لبو و آب زرشک نفروختن... چه پیکهای پر از عرق سگی که به هم نخوردن و پشتشون نگفتن "نوووش"... چه اراذلایی که دنبال دخترای مینی ژوپ پوش راه نیفتادن و "تیکه" ننداختن... چه پیرهن سفیدا و کلاه شاپوییهایی که سر ناموس دعوا نکردن... چه جمیلههایی که تو کابارههای اون سمتا، رو میزا نرقصیدن و شاباش نگرفتن... چه مردا و زنایی که پشت شکوفهنوها "شیطونی" نکردن... چه سیاه مستایی که شبا تا صبح تو این خیابون تلو تلو نخوردن... و به قول استادمون چه و چه و چه...
حالا بیا و امروز این خیابونو ببین... شلوغی و ازدحام و همهمه و دروغ و کلاهبرداری و کثیفی... چیزی غیر از این نیست... هیچی...
نويسنده :
علی - ساعت ۱۱:٥۱ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
*خب دیگه... یه بیست و چهار ساعت کامل، آزادی رو تجربه کردم... فعلاً چند روزی رو در مرخصی به سر خواهم برد... دیشب دلم خوش بود که صبح مثل آدم میتونم بخوابم... اما زهی خیال باطل... از ساعت پنج، دیگه نتونستم بخوابم... هر چی سعی کردم، نشد... آخر پا شدم رفتم جلوی تلویزیون... مامان که بیدار شد، منو دید، با چشمایی که معلومه خیلی وقته بیداره... شروع کرد خندیدن بهم... چون شب قبلش گفته بود عمراً اگه صبح بتونی بخوابی...
*دیگه فکر میکنم لیست کتابایی که تو فکرشون بودم ردیف شده باشه... خوب شد این مرخصی تو مدت برگزاری نمایشگاه افتاد... یکی از همین روزا، میرم و همشونو گیر میارم... اما حیف که امسال نشر چشمه نیست... اینبار قاعدتاً باید دو تا نمایشگاه برم... یکی اصلی، یکی هم نمایشگاهی که خود نشر چشمه، محل دفترشون برگزار میکنن...
*گاهی اوقات احساس میکنم راجع به یه سری از مسائل حرف نزنم، بهتره... باید بذاریم تو حال و هوای خودشون باشن... آره، اینطوری به نفع همهاست...
نويسنده :
علی - ساعت ۱۱:٤٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
خب دیگه... بالاخره امروز رسماً این دورهی تخصصی تو مخی تموم شد... با اینکه خیلی آزار دهنده بود، اما خب... گذشت...
اون روز اول رو یادم نمیره... با دوستان رفتیم و با چه جوی روبرو شدیم... چی فکر میکردیم و چی شد...
اما الآن... دو ماه رو پشت سر گذاشتیم و حس میکنیم که زود گذشت...
سربازی، تا حالا چیز خاصی رو به من یاد نداده... تنها حسنی که داشته، این بوده که به اخلاق و تواناییهای خودم اشراف بیشتری پیدا کردم...
وقتی که کرمان بودیم، تقریباً با دو سوم بچهها رابطهی دوستانهای داشتم و با بقیه خنثی بودم... اینجا هم به همین منوال بود، بلکه بیشتر... اینجا مسئولیت داشتم... و وقتی که از اینور و اونور میشنیدم که بچهها میگفتن تنها کسی که هیچ کس باهاش مشکلی نداره علیه، یه جورایی اطمینان پیدا میکردم که تو مسیر درست رفتار میکردم... وقتی که فرماندهها میگفتن پسر کارت خیلی درسته، تاییدی بود رو برخوردم باهاشون...
تو این مدت متوجه شدم که آدما چقدر میتونن پست باشن و برعکسش، چقدر میشه مرد باشن... و خوشحالم از اینکه اکثر اطرافیانم از دستهی دوم هستن... تو این دوران فهمیدم که باورهایی که نسبت به "رفتار مدیریتی" خودم داشتم، بی اساس نبوده و برای چندمین بار جواب داد...
خلاصه، خوشحالم که توی این دو دوره، تونستم گلیم خودم رو به بهترین وجه ممکن از آب بکشم بیرون و هیچ کس از دستم دلخور نباشه... چون راحت بود که بخوای به بقیه ضرر بزنی و خودت سود ببری... اما اصلاً نمیتونستم اینجوری رفتار کنم...
در مجموع، راضیم از خودم... این دورهها رو خوب پشت سر گذاشتم... امیدوارم مابقیش هم به همین شکل پیش بره...
نويسنده :
علی - ساعت ٤:٠٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸
توی روابط، هر قدمی که برداشته میشه برای تغییر طرف مقابل، مساوی است با دو قدم که طرف برای دور شدن برمیداره
باید آدمها رو اونجور که هستند پذیرفت... در غیر این صورت راه به جایی برده نخواهد شد...
از یه جایی به بعد، هر کس میفهمه که چی به نفعش هست و چی نیست... نیازی نیست که شخص دیگهای بیاد و مسائل رو گوشزد کنه...
هیچ وقت نباید سعی کرد که افراد رو تحت کنترل گرفت... چون بالاخره یه روزی، یه جایی قطعاً کنترل از دست شخص خارج میشه و حالا ببین که چی میشه...
آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه
آدمی که از یه سوراخ دوبار گزیده میشه، شاید عاقل نباشه
اما آدمی که از یه سوراخ nبار گزیده میشه، حتماً یه چیزیش هست...
همیشه به هر کاری که میخواید انجام بدید، باور داشته باشید، هر چند کار اشتباه باشه (حتی در نظر دیگران...) در این حالت تا آخرش با قدرت تمام پیش میرید...
نمیدونم این نبش قبر مکنونات ذهنی چیه که هر از گاهی میاد سراغ من... خلاصه هر چی که بود، نتیجهاش شد اینی که میبینید...
نويسنده :
علی - ساعت ۱٠:۱۱ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
دیروز یکی از بهترین خبرهایی که میشد این روزا بگیرم رو شنیدم... خیلی عالی بود... در مورد محل خدمت سربازی بعد از این دورهی تخصصی... یه جای توووپ افتادم... هرچند دوره، اما اول اینکه تهرانه... بعد هم اینکه یه جای خیــــــلی خوبیه... حتی ممکنه از اینم بهتر بشه، باید ببینیم چطور پیش میره...
خدایا، ازت ممنونم... واقعاً نیاز داشتم به این شرایط... خودت که میدونی... دمت گرم...