نويسنده :
علی - ساعت ۱:۳۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧
خب... بالاخره عیش و نوش تموم شد و باید بریم سر سربازیمون... 9 روز، خوشگل و به سرعت تموم شد. از چهارشنبهی پیش ساعت دوازده شب، تا امشب ساعت 23:40 که پرواااز به سوی آشخوری...
خیلی خوب بود و خوش گذشت... مثل همیشه که شرایط جدید و خاص باعث میشه اطرافیانت رو بهتر بشناسی، این مرحله از زندگی هم پیش اومد و دور و بریها خودشون رو نشون دادن. بعضیا معرفت ثابت شدهشون رو تثبیت کردن و بعضی دیگه هم جوری رفتار کردن که اگه بازم شرایطی مثل قبل پیش بیاد، بعیده مرام همیشگی رو براشون بذارم.
خلاصه دوباره دارم میرم و اینبار نکتهی مثبت رفتن اینه که بیست و سه روز دیگه خلاص میشم... از این راه دور و شرایط ناخوشایند... و بیصبرانه منتظر اون دوشنبهای هستم که تاریخش یک اسفنده... قبلاً هم گفته بودم که این "یکُم"ها بدجور تو زندگی من پررنگن... مخصوصاً این یک اسفند... نمیدونم داستانش چیه، ولی خب هست...
*نکته: بالاخره یکی پیدا شد و گفت که قیافهات قبلاً بهتر بود... یکی که عشق موی بلنده... ولی بازم اکثریت به نفع موافقان این تیپ جدیده...
نويسنده :
علی - ساعت ٦:٤٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥
تو این چند روز، با آدمای زیادی روبرو شدم که بینشون آدم بی رو دربایستی هم کم نبوده که بخواد مراعاتم رو بکنه... اما همه بعد از دیدنم، گفتن که قیافهام خیلی خوب شده... خودم هم روز اولی که موهامو زدم، خیلی بدم نیومد... با اون خاطرات و تجربیاتی که از دوران بچگی داشتم، فکر میکردم خیلی بدتر از این حرفا بشم... اما خوب شد... تو این مدت هم القاب زیادی گرفتم و به اشخاص و اشیاء زیادی تشبیه شدم.
علی آمریکایی اولین لقبی بود که گرفتم. رفقا میگفتن که استایلت شبیه سربازای آمریکایی شده. (فکر کن، من، با اون هیبت... حتماً هم یه زن خوشگل و یه دختر بچهی باحال تو آمریکا منتظر برگشت منن)
یه نفر پیله کرده و میگه "سرهنگ بودن" خیلی بهت میاد. طرز نگاه کردنت و راه رفتنت عین سرهنگاست... (همین درجهی زپرتی که بهم میدن کافیه، سرهنگ بودن پیشکش...)
یکی دیگه میگفت شبیه شخصیت اصلی یکی از بازیها شدی که یه کماندو بود و اینجوری بود و اونجوری... (احتمالاً منظورش سوپر ماریو بوده)
یکی دیگه از بچهها یه روز گفت تا حالا کسی بهت گفته که چقد شبیه بروس ویلیس هستی؟ (بروس ویلیس نه، ولی یه زمانی بهم میگفتن شبیه رادان شدی... =)))))
خندهدارترین تشبیه اونی بود که گفت شبیه پیت بول شدی... (آره... حتماً لبامو اونجوری میکنم و حرف میزنم و همیشه هم پنجاه تا دختر دور و برمن)
و جالبترین تشبیه، خواهرم بود که گفت سرت مثل سنگهای بستر رودخونه شده، از بس که گرد و صافه... (نظر لطفشه دیگه...)
با این اوصاف باید خیلی به خودم امیدوار شم... انقدر خوب بودم و نمیدونستم... خودمونیم، خوب روحیه میدن بعضیا...
نه به این شدت، اما خب... از تیپ جدید راضیم...
نويسنده :
علی - ساعت ۱:٤٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
آزادی حس خوبیه... این چیزیه که تو این چند روز بهش رسیدم.
تا بهحال نتیجهای که این سربازی واسه من داشته این بوده که از کوچکترین و پیشپا افتادهترین مسائل واتفاقات زندگی هم میشه لذت برد.
همینکه مسواکت رو از کنار آینه برمیداری و موقع مسواک زدن با آب گرم میتونی خودت رو تو آینه نگاه کنی، لذت بخشه
همینکه وقتی از حموم میای بیرون مطمئنی که تمیز شدی، لذت بخشه
همینکه میتونی هر روز صبح یه دوش بدون استرس بگیری، لذت بخشه
همینکه در طول روز میتونی یه ربع بشینی و نفسی تازه کنی، لذت بخشه
همینکه میتونی غذاتو با قاشق و چنگال، تو بشقاب، با آرامش بخوری، لذت بخشه
همینکه بعد از چهار ساعت فعالیت، تازه ساعت هشت صبح نیست، لذت بخشه
همینکه مجبور نیستی نصف شب، دو ساعت و نیم راه بری و مواظب باشی که چهار تا کور و کچل از رو تخت نیفتن پایین، لذت بخشه
خلاصه خیلی چیزا لذت بخشه و تا وقتیکه کسی تو شرایطش قرار نگیره متوجه نمیشه
قبل از رفتن، اعتقاد راسخی داشتم که سربازی، عمیقاً موضوع بیفایده و بینتیجهایه... اما حس میکنم الآن نظرم صد برابر تشدید شده... به سه دلیل...
اول اینکه هیچکس با دو ماه آموزش نظامی، نمیتونه راندمانی توی جنگ داشته باشه. بهتر بود اسمش رو میذاشتن دوران "خدمات اجباری عمومی"... یا یه چیزی شبیه به این. چون بعد از این دو ماه سرباز میره تو ادارهای، جایی تا آخر مدت خدمتش کار میکنه... یا بهتر بگم، بیگاری میده.
دوم اینکه این ادوات و سیستمهایی که الآن ما داریم آموزش میبینیم، به هیچ عنوان امروزِ روز، کارایی نداره. چون اگه قراره ما با "اینا" بجنگیم، به هیچ دردی نمیخورن.
سوم هم اینکه اگه به احتمال یک هزارم درصد جنگی دربگیره که نمیگیره، به هیچ عنوان این مدل مبارزه انجام نمیشه. دیگه دوران رفتن رو خاکریز و زدن تانک دشمن با آرپیجی گذشته... دیگه روزگار "حاجی نخود بفرست" سراومده. روز، روز مدل دیگهای از جنگه که به سرباز جماعت یاد نمیدن... در نتیجه زمان جنگ احتمالی هم اینجور سرباز به هیچ دردی نمیخوره جز سیاهی لشکر...
خلاصه که کاریه که شروعش کردیم و مطمئناً تمومش میکنیم... و یه سری از بخشهاش، واسه منِ ناسیونالیست لذت بخشه... و خوشحالم از اینکه دارم به یه ارگان رسمی و مورد قبول تو کل مناسبات دنیا خدمت میکنم، نه یه جای واهی... حرف زیاده، سر فرصت همشو میگم...
نويسنده :
علی - ساعت ۱۱:٠٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
اومدم... بعد از بیست و هشت روز... وااای که چه حالی داشت... مرخصی اومدنمم داستانی داشت برای خودش. این بار هم "کانالی" که زدم باعث بیرون اومدنم شد... واقعاً آدمهای بیمنطق و مزخرفین. زمانی که میشد به راحتی به همه مرخصی بدن، مثل همیشه داستان درآوردن. سه نفر بودیم که زدیم بیرون، دلم برای اون دو تایی که با ما نیومدن میسوزه.
مدلی که متوجه شدیم مرخصی در کاره هم خیلی جالب بود، سرفرصت حتماً مینویسم. خلاصه ساعت پنج بود که زدیم بیرون، سریع یه ماشین به سمت فرودگاه. تو راه تلفن زدم به دوستم که توی فرودگاهه و سه تا بلیت ردیف کرد، واسه ساعت نه... وای که چه حسی داشت پرواااااز به سمت خونه... تو پرواز هم یه خانوم جوون کنارم نشسته بود که تا خود تهران حرف زد، یه تِک و بدون وقفه... وقتی رسیدیم و چراغای شهر مشخص شد، عالی بود. قبلش هم زنگ زده بودم به دوستم که بیاد دنبالم. رسیدیم... عالی بود... هوای تهران... هوای خونه... وقتی دوستمو دیدم، کلی خوشحال شدم... خیلی عوض شده بود به نظرم... به نظر اونم من خیلی عوض شدم، با این استایل جدید. خلاصه راه افتادیم سمت خونه و ساعت از دوازده گذشته بود که رسیدیم. رفتم تو و یه سورپرایز گنده... هیچ کس نمیدونست که دارم میام... خیلی خوب بود. در و دیوار خونه... حال و هوای خونه... بعد از تقریباً یه ماه... حرف نداره. نمیدونم از کجاش بگم... فعلاً در همین حد که جزء جزء خونه نعمته... با همهی آدماش... حموم خونه... تخت خواب خونه... غذا خوردن تو خونه... عـــــــــــالیه...
× اینا برای دیروزه که به دلایلی نشد آپ کنم، امروزم خوبه فعلاَ، بد نمی گذره...
نويسنده :
علی - ساعت ۸:٠٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
بعد از بیست و دو روز... چه حس عجیبی داره خیابون...
خدا... چی گذشت بر ما... انگار حبس بودم...
دنیا حرفم... حیف وقت نیست...
مرخصی رو که خوردن یه آبم روش... اما از اونجایی که به ما میگن "علی" به ترفندهایی مرخصی شهری گرفتم... سریع رفتم یه هتل و یه اتاق توپ گرفتم... تا فردا عصر... واااااااااااای که چه حالی داد حمومش... قابل وصف نیست... باورم نمیشه بیرونم...
وقتی اولین دختر رو دیدم، یهو جا خوردم... با این که عجیب، چفت و چول بود... اما همچین چیزی هم هست تو زندگی انگار...
حالا خیر سرم اومدم بالا شهر اینجا یه کم هوای تهران کنم... عمراً مثل اونجا بشه... اما از هیچی بهتره...
نمی دونم چی بگم و از کجا بگم...
فعلاً آرزو دارم این ساعت بیولوژیک لعنتی فردا صبح بیخیال بشه و ساعت چهار و نیم صبح بیدارم نکنه...
امیدوارم بازم برگردم...
نويسنده :
علی - ساعت ٥:٢٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
خب... اینم شب آخر... بالاخره رسید اون وقتی که نباید...
تمام زار و زندگیمونو جمع کردیم وآماده شدیم به رفتن... عجب تایم مزخرفی بود، گوشه گوشهی خونه پر از خاطره بود... روزای خوشی که با رفقا داشتیم... شبایی که تا صبح، مثل جغد، پای اینترنت میشستم و نمیفهمیدم که کی صبح شده... تابستونا که تو اتاقی که تختش روبروی دریچهی کولر بود میخوابیدم و زمستونا که تو اتاقی که تختش نزدیک بخاری بود... روزایی که آخرین ظرف تمیز توی کابینت رو برمیداشتم و یهو یادم میافتاد که چند روزه که ظرف نشستم، یهو میرفتم تو فاز نظافت... بعدش خونه میشد عین خونهی تازه عروسا... وقتایی که نور خونه در حد این بود که پام به جایی نخوره و دوستم میومد و چراغونی میکرد و میگفت خفاش بدبخت... این اکانت ای دی اس ال که چند روز پیش تموم شد و دیگه تمدیدش نکردم...
تموم شد... هر چی بود گذشت و تموم شد... حالا داریم میریم که یه دوران جدید و البته منزجر کننده رو شروع کنیم...
این یکی دو روز هم فهمیدم که بعضیا ناراحتن از رفتنمون... بعضیا موقع خداحافظی غصه دارن... بعضیا هم جورایی خداحافظی میکنن که انتظارشو نداشتی...
خلاصه که ما رو از یاد نبرید... بهمون سر بزنید... تا اگه شد، دوباره برگردیم...
میخوام تایید کامنتها رو بردارم که اگه کامنتی چیزی گذاشتید، نَمونه پشت در... به مقدسات قسم که نه گالری عکس و فیلم نیاز دارم، نه علاقه دارم تو مسابقه شرکت کنم، نه وبلاگم قشنگه، نه خوب مینویسم و نه "عسیس" کسی هستم... الکی کامنت نذارید... چهارتا وبلاگ میشناسم که همونا رو میخونم... کافیه فعلاً برام...
چه شب یلدایی بشه امشب... این "یکُم"ها عجیب واسه ما هایلایت شدن...
و در آخر... بدانید و آگاه باشید... در آن شبهای زیر صِفری که میان تخت و پتوی خود، چسبیده به رادیاتور، مشغول وول خوردن جهت رسیدن به پوزیشن بهتر هستید، یا در آغوش عشق خود آرمیدهاید، بنده جایی در نزدیکی رودهی این گربهی دوست داشتنی، مشغول پُــــــــست دادن هستم...
نويسنده :
علی - ساعت ۱٢:٤٤ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
بدم میاد از اینایی که فکر میکنن با نمکن و وقتی شیشهی ماشینت کثیف شده، میان روش چرت و پرت مینویسن
*جمعه رفت، اما نشست
*سربازی زد سر سربازی را شکست
*کچـــــل...؟ (حالا ما هنوز موامون رو سرمونه ها...)
*سرباز، آش خوری مبارک
*نرگس....!!!
نويسنده :
علی - ساعت ۳:۱۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
استرس توی زندگی از بین نمیره، بلکه همواره از موقعیتی به موقعیت دیگه منتقل میشه...
علیشتین...
نويسنده :
علی - ساعت ۱٢:٥۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
خب... بالاخره اون روزی که نباید می رسید، داره نزدیک میشه... چیزی که مدتهاست درگیرشم... چیزی که شاید خیلیا راحت باهاش برخورد کردن... چیزی که شاید خیلیا اصلاً نفهمنش... چیزی که خودم مدتها به دنبال راهی برای هم آوردن سر و تهش گشتم، اما پیدا نشد...
هفتهی دیگه چنین روزی، اولین روز از خدمت سربازی من خواهد بود... جز تأسف چیزی واسه گفتن ندارم... اصلاً تو کَتَم نمیره... به هیچ وجه...اما مجبورم باهاش کنار بیام... توی زندگیم، سعی کردم مسألهی حل نشده باقی نذارم... همیشه در جهت درست کردن مواردی که به وجود اومدن قدم برداشتم... تلاش کردم که همه چی خوب پیش بره، اما خیلی وقتا هم این تلاشها جواب نداده... منم سعی کردم کاملاً شجاعانه باهاش روبرو بشم و تکلیفش رو مشخص کنم... نمونهاش همین جریان اخیر... خیلی تلاش کردم که نرم، اما نشد... و از اونجاییکه نمیتونستم حل نشده ولش کنم، تصمیم گرفتم که باهاش روبرو بشم و وضعیتش رو معلوم کنم.
این کار، برای آدمی تو شرایط و وضعیت من، خیلی خیلی سخته... خیلی... قبلاً هم گفتم، بازم میگم، هیچ وقت مثل الآن به داشتن روزهای زندگیم نیاز نداشتم... هیچ وقت مثل الآن غرق در کاری نبودم که داشته پیش میرفته... ضربهی بزرگی به زندگیم میخوره... تازه کارم داشت شکل میگرفت... تازه تجربهام به حدی رسیده بود که بتونم خیلی از کارها رو بی نقص پیش ببرم... تازه خط زندگیم داشت مستقیم میشد... تا که رسیدیم به این مرحلهی مزخرف زندگی... خیلی دلم واسه کارم می سوزه... فکر کن، حالا که ماهها سختی کشیدن و جون کندن داره به نتیجه میرسه، باید بذارم و برم. خیلی دلم میسوزه از اینکه نمیتونم نتیجهی کارم رو ببینم... حس پدری رو دارم که داره میمیره و نمیتونه سر و سامون گرفتن پسرش رو ببینه... هیچ وقت این سربازی رو درک نکردم... هیچ وقت لزوم به بودنش رو نفهمیدم... هیچ وقت عبارت "مرد میشی" رو هضم نکردم... اما خب، باید تکلیفش مشخص میشد... باید زودتر از اینا اتفاق میافتاد که کار به امروز و اینجا کشید... از اینکه همیشه استرس ناقص بودن بخشی از زندگیم رو داشته باشم، بیزارم... پس باید مردونه باهاش روبرو میشدم که دارم میشم... شاید روزی که برگردم، نظرم هم عوض شده باشه، اما فقط شاید.
خلاصه دارم میرم که با یه وقفهی طولانی مدت تو زندگیم روبرو بشم. وقفه ای که شاید مسیر زندگیم رو عوض کنه... تو این راه، از همین ابتدا دارم بد میارم... نمیدونم، پشت این اتفاقا چیه... فعلاً نمیتونم درکش کنم...
و شما... بدونید که وقتی اول دی رسید، اگه تا اول اسفند خبری از من نشد، حتماً مینی، تانکی، توپی، زاغهی مهماتی چیزی زیر پام منفجر شده و به دیار باقی شتافتم...
نويسنده :
علی - ساعت ۸:٤۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
من تو تقلب اصلاً خوش شانس نبودم... روشهای جالبی ابداع میکردم... اما دو بار هم لو رفتم و بخاطرش یک ترم تعلیق شدم... وقتی سیر اداری رو طی کردم، نامهای دادن دستم و بردم دانشگاه... مسئول آموزش یه نگاهی انداخت و یه فرم انتخاب واحد بهم داد... کِی؟ ترمی که قاعدتاً باید تعلیق میبودم... شاخ درآوردم... صداشو درنیاوردم و رفتم واحد برداشتم و رفتم سر کلاسا... کل کلاسا رو رفتم... آزمایشگاهها رو رفتم... میانترم دادم... حتی موقع پایانترم، کارت ورود به جلسه هم برام صادر شد... تا اینکه روز اولین امتحان که طراحی مبدل بود، دیدم به جای شماره صندلی، جلوی اسمم یه خط تیره کشیدن... پرس و جو کردم و رفتم پیش معاون دانشجویی... گفت شما این ترم تعلیق بودی... انگار یه دیگ آب جوش ریختن رو سرم... زمستون بود... اونقدر یهو گُر گرفتم، کاپشنم رو درآوردم... معاونه فکر کرد میخوام بزنمش... بعد گفت که شما این ترم محروم بودی و نباید ثبت نام میشدی... هر کاری از دستم برمیومد کردم، اما فایدهای نداشت... انقدر کلید کردم که رئیس دانشگاه گفت امتحان بعدی رو بده، اگه پاس شدی، میذاریم بقیه رو هم بدی... با اون حس و حال رفتم و واسه امتحان بعدی خوندم، هیچ وقت یادم نمیره... دینامیک ماشین بود... رفتم سر جلسه و نوشتم... خوب هم نوشتم... بعد گفتن برگهی تو رو میگیم خارج از نوبت تصحیح کنن و نتیجه رو به ما بگن... ما هم با خیال راحت رفتیم و واسهی امتحان بعدی خوندیم... روز امتحان سوم، رفتم دانشگاه که ببینم نتیجه چی شده... میدونستم راحت پاس میکنم اونو... رفتم و دیدم هیچ کس اصلاً خبر نداره از ماجرا... کل دانشگاه رو دنبال رئیس گشتم، آخر پیداش کردم... گفتم چی شد نتیجه؟ بگو بذارن برم امتحان بدم... گفت چیو میگی؟ اصلاً تو باغ نبود... یادآوری کردم... همونجا زنگ زد به استاد اون درس قبلی... استاد گفت پاسه... قطع کرد... گفتم خب...؟ گفت نه، من گفتم هفده، هیجده بگیری میذارم... پاس که فایده نداره... درباره درسی حرف میزد که شاگرد اول ورودی ما ازش سیزده گرفته بود... کارد میزدی خونم درنمیومد... هر کاری کردم نذاشت... و بدین ترتیب، کل ترم ما رو به باد دادن...
تصمیم گرفتم برم سازمان مرکزی و پیگیری کنم... چون با اون کارت ورود به جلسهای که صادر کرده بودن، قشنگ سرشون به باد بود... یهو یادم افتاد که اینجا قانونی وجود نداره... اگه تنبیهشون هم بکنن، ریش من گروشونه... تا آخر چوب لای چرخم میذارن... و اینگونه بود که بیخیالش شدم... جالب اینجا بود که بعد از اون، پیش هر کدوم از مسئولای دانشگاه که میرفتم منو "علی آقا" صدا میکردن...
سر همین موضوعات، تا پای اخراج هم رفتم... همون معاون دانشجویی بی همه چیز، مخالف اصلی بود... و میگفت من شرط میبندم که نمیتونی تموم کنی... بعد از اون شوک بود که به خودم اومدم و در عرض سه ترم، شصت و سه واحد پاس کردم... اونم واحدهای تخصصی آخر دوره... بعداً اون یارو رئیس دفتر ارتباط با صنعت شد... روزی که فرم کارآموزیهامو بردم که امضاء کنه، یه نگاه انداخت و گفت کی فارغالتحصیل میشی؟ گفتم فردا... دیدنی بود چهرهی سرخ شدهاش... کینهی عجیبی نسبت بهش دارم... و مطمئنم یه روزی، یه جایی، عقدهام رو سرش خالی میکنم...
کم نبود از این چیزا تو اون خراب شده... از نظر محیط تحصیلی افتضاح بود...
یه بار که پشت در یکی از دستشوییها برای رئیس دانشگاه فحش نوشته بودن، از آگاهی مأمور خط شناسی آورد و طرف رو پیدا کرد و بیچارهاش کرد...
اخبار موثق داشتیم که به هر کدوم از مراقبا بابت گرفتن هر تقلب، پنجاه هزار تومن پول میدادن...
یه نفر رو میذاشتن تو دادگاه و دادسرا و اینجور جاها آمار بگیره... اگه از دانشجوها کسی به دلیلی پاش به اونجاها باز شده، اینا هم بفهمن و بیان تو دانشگاه پدرشو بسوزونن...
حتی خبردار شدیم که به یکی از دانشجوهایی خوابگاهی، سیگاری میدادن تا به بچهها بفروشه و بعد بگه که کی خرید و...
پیش اومده بود که همون معاون مذکور خبردار میشد که مثلاً چند تا از پسرها و دخترهای دانشگاه قرار گذاشتن که با هم برن سفر... بعد یکی رو پیدا میکرد و با وعدهی تخفیف کل شهریه ثابت و امثالهم، طرف رو ترغیب میکرد تا با اون اکیپ همراه بشه و بعد بیاد بگه که چیکار کردن و چیکار نکردن...
موارد اخلاقی مسئولا که دیگه بماند... چون جاش اینجا نیست... وگرنه اگه بخوام بگم، از اینم طولانیتر میشه...
آره... ما چنین جایی درس خوندیم...